گل واژه

برديا يا اسمرديس ، نام پسر كوروش است كه به فرمان برادرش كمبوجيه پنهاني كشته شدو بعد كئوماتا به نام وي ادعاي سلطنت كرد

خیلی ممنون


خیلی ممنون اینقد
ر آسون منو داغون کردی
واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی
تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی
منو به محبت دو روزه مهمون کردی
همه عالم می دونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم
من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا
با همین سر به هواییت منو ویرون کردی
من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟
همه عالم می دونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم

  
نویسنده : بردیا ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩


نگاه تو

     نــــگـــاهِ تــــو

 

« تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است

                                                ای به فدای نام تو این چه نگاه کردن است »

 « نــگـــاتـــو به همـه دنـیا نـمی دم

                                                    تو دنـیـا هم نگــــاتــو جـــا نمی دم»

 

 

امـروز هـم دیــــدمــت ، امـا دوبــــــاره

اما نگـاهـم نکردی ،  حتی با با یک اشــاره

با دیـــدنــت ، عــــشقت رو باور کـــردم

با رفتـنـت بـــاز شـیون از ســر کــــردم

تو چشمهام نخوندی که دوستــتت دارم ؟!

بی انگشتره دستهام ! ندیدی که بی یارم ؟!

قلب من با دیدنت دوباره به تاپ تـاپ افتاد

این دل من تو سینه دوباره به زیر پات افتاد

رفتی و پشت سـرت رو هـم نگـاهی نکردی

شونه های بی تابـم رو تکیه گـاهی نکـردی

خــدا کـنـه دوبـــاره ببیـنمـــت الـــهـه

بگـم چقـدر دوستت دارم، هرچند خداگواهه

 

بردیا ، غروب آذر 1389

 

 

  
نویسنده : بردیا ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩


تو

باید از تو گفت تا بدونند چقدر مقدسی

ای که تو نیستی مثل کسی

باید از تو نوشت با یه دلواپسی

ای که تو نیستی یار کسی

  
نویسنده : بردیا ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸


تنها

 

تنها اومدم و تنها موندم وتنها می رم

 

تنها وبی تو و بی این دنیا می رم

 

خسته ودرمونده وزخمی می رم

 

رونده وجامونده و به سختی می رم

 

بردیا

 

  
نویسنده : بردیا ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸


یار

 

 

یار با من بی وفایی می کند

ندیده مرا صحبت از جدایی می کند

یار اگر بی وفایی می کند حرفی نیست

از دل بپرس که چرا صحبت از آشنایی می کند

 

بردیا

  
نویسنده : بردیا ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸


شب تار

 

آمدی یک دم ، در شب تارم

                                 از تو نوشتن ، شده روزگارم

در تو وعشقت ، گم شده افکارم

                                 باور نداری ببین، این دل تب دارم

 

بردیا  

  
نویسنده : بردیا ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧


دوستت دارم.....

 

می میرم از نجابتت

می میرم از صداقتت

می میرم و زنده میشم

با عشق تو پاینده میشم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

می گیرم من دست تو رو

میا رمت تو قلب من

می شونمت کنج دلم

می گم به تو که عاشقت منم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

نمی دونی از عشق تو من بیمارم

تو رو می خوام حالا

می خوام تو رو ببینمت

ببینم اون چشم نازِ تو رو

ببینم اون چهره زیبا ی تو رو

اونوقت دیگه چشامو ببندم وبمیرم

اگه تو رفتی و دیگه ندیمت

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

(ببخش منو ببخش منو اگه که من فقط می خوام تو رو

ببخش منو اگه که من زیادی دوستت دارم )

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

(اگه که میگم فقط مال منی جسارتمو ببخش

آخه مثل من هیچ کس عاشق تو نیست)

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

 

 

بردیا ساعت 1٨ – 27/8/87

  
نویسنده : بردیا ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧


روزگار تنهایی

 

روزگار

 

ای روز وشب چه می خواهید از جان این تن خسته

  ای روزگار چه می پرسی از این قلب پینه بسته

           ای یاد من الهی آلزایمر بگیری

            تو این بیهوده بودنها بمیری

 تنهایی

خیلی تنهام

خیلی دلتنگ

دلتنگ تنهایی ها مم

دلتنگ روزهای رفته

تنهای روزهای خسته

روزهای تنهایی هامو

تو ندونستی ونموندی

روزهای دلتنگی هامو

 تو نبودی ونخوندی

 بردیا  

 

 

 

 

  
نویسنده : بردیا ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧


نیاز

عشق یعنی تو ، عبادت هم تویی

کعبهِ عشق وزیارت هم تویی

قبله یعنی رو به سوی تو کنم

هرچه می خواهد دلت‌ ،من آن کنم

نمازم آرزوی دیدار توست

نیازم دیدن هر روزه رخسار توست

نذر کنم  که بینم دوباره من تو را

ندهی شفای درد من ،چرا؟

دعا کنم به درگه ات ،تا

شاید دهی حاجت این دردمندت ،را 

بردیا ساعت 19

  
نویسنده : بردیا ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٧


تو مثل .......

تو مثل يه سيب وحشي رودرخت آرزوها

تو مثل يه رنگين كموني توي آسمون زيبا

 

تو مثل يك كتاب نخونده مي موني

تو مثل يك شعر نگفته مي موني

 

تو مثل تمام حس يه شاعر به شعراش

تو مثل حس لطيف خوندن يه شعر زيبا مي موني

 

تو مثل يه قافيه توي شعرام مي موني

تومثل يه حادثه شيرين توي دنيام مي موني

 

تو مثل شوق كشيدن مداد رنگي روي كاغذ

تو مثل نوشتن يه شعر توي دفتر مي موني

 

تومثل شادي خواب كردن  عروسك  مي موني

تو مثل شوق رها كردن  بادبادك  مي موني

 

تو مثل يه كتابي كه هرچقدر بخونيش تموم نميشه

تو مثل چيزي  كه جون ميده به شعر شاعرمي موني

 

تو مثل اون لحظه كه بارون مي زنه مي موني

تو مثل خوني كه تو رگهاي منه مي موني

 

تو مثل گردنبند زيبا روي آويز تنهايي ها

تو مثل يه نگين زيبا روي انگشتر دوري ها مي موني

 

تو مثل يه شعر ناب مي موني

تو مثل گوهر كمياب مي موني

 

تو مثل يه سيب وحشي يا مثل يه التهابي

 

تو مثل هيچ چيزي نيستي

تو مثل هيچ كسي نيستي

 

تو مثل خودت مي موني

تو مثل هيچ كسي نيستي

تو مثل.........................

 نوشته بردیا ساعت ۱۹

  
نویسنده : بردیا ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦


JavaScript Codes